ایستاده با مشت
|
||
ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت:
پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !
زنده یاد حسین پناهی
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من ، زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم !
آیدا در آینه - احمد شاملو
بالاخره امسال هم به پایان رسید و حدود پنج ساعت دیگه سال نو آغاز می شه
امسال هرچه بود ، خوب یا بد گذشت ، خیلی از دوستان وآشنایانمون رو از دست دادیم
و همین طور دوست های جدید هم پیدا کردیم . برای من که امسال سالی کاملا متفاوت بود
چون من در این سال دو تصمیم مهم و بزرگ گرفتم که کاملا زندگیم را تحت تاثیر قرارداد.
بییاید همه لااقل به بهانه سال نو و بهار در خود تحولی ایجاد کنیم و همزمان با خانه تکانی
منازلمان در درونمان هم یک خانه تکانی انجام دهیم .
یا حق
با من صنما دل یکدله کن گرسرننهم ، آنکه گله کن
ای مطرب دل ،زان نغمه خوش این مغز مرا ، پرمشغله کن
برای دومین بار بود که می خواستم حرفهام رو گوش کنی
ولی قسمت نشد
برای چندمین بار احساس حسودی کردم
همیشه همچی پشت سر هم اتفاق می افته
کاشکی می شد........
خدایا فردا رو بخیر کن
رفیق خوابهایم
عادت کرده ام به پیدا نکردن تو
خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پردود
وزمیان خنده هایم تلخ
وخروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد
خانه ام آتش گرفته است آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هائی را که من بستم بخون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ؛ سوزد و سوزد
غنچه هائی را که پروردم بدشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بام هاشان شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
ازاین بیداد میکنم فریاد ای فریاد ای فریاد
وای بر من , همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وآنچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله بر خیزد بگردش دود
تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح ازمن مانده برجا مشت خاکستر
وای آیا هیچ سر بر می کنند ازخواب
مهربان همسایگانم از پی امداد
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ای فریاد ای فریاد
مهدی اخوان ثالث
سالهاست
نانخشکیها
از محلهی ما نمیگذرند
زيرا از نانِ خالیِ اين همه سفره
چيزی برای پرندگان حتی
باقی نمیماند،
فقط میماند بعضی شبها
که پدر
دستِ خالی به خانه برمیگردد.
هر وقت پدر
دستِ خالی به خانه برمیگردد
من میفهمم
پنهانی دارد با خودش چه میگويد،
همه چيز ... همه چيز گران شده است
قند، چای، نان، چراغ، چه کنم، زهرمار ...
همه چيز گران شده است.
و من هر شب آرزو میکنم
ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز
هنوز ماهیِ سياهِ کوچولو
به دريا نرسيده بود.
و من هر شب خواب میبينم
دستهايم دارند بزرگ میشوند:
خشت، کوره، آجر
سنگ، بيجه، محمد!
زورم به هيچکدام نمیرسد
آجرِ همهی برجهای جهان
از خواب و خاکسترِ من است
زورم به هيچکدام نمیرسد
راهِ کورهپزخانه دور است
من بايد بزرگ شوم
من مجبورم بزرگ شوم.
ما حق نداريم گرسنه شويم
ما حق نداريم حرف بزنيم
ما حق نداريم سرما بخوريم
ما نان نداريم
خانه نداريم
پناه نداريم
شناسنامه نداريم
شب نداريم
روز نداريم
رويا نداريم.
اينجا
ما هرچه داشته فروختهايم
جز گنجِ بزرگِ پنهانی
که پدر به آن شرف میگويد
اسمم شرف است
پسرِ زارعبدالله
از پيادههای پاکدشتِ ورامينام
از پيادههای پاکدشتِ بَم، باميان، کرج، کوفه، آسيا!
و ما حق نداريم بميريم
کَفن و دَفنِ درماندگان گران است
مزار و مجلس و گريه گران است
ما اشتباه به دنيا آمدهايم
دنيا
جای دزدانِ بیشرفیست
که پرندگان را برای مُردن
از قفس آزاد میکنند.
سید علی صالحی
به یاد روزهای خوب و دوست های خوب
یاد روزی که جایی داشتیم برای باریدن مثل بارا نکده
یاد روزهای در باد نشستن
یاد تصنیف آستان جانان و دستان
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی
یادش بخیر یه تخته سفید داشیم مثل برف که روش چیزای قشنگ قشنگ می نوشیم
مثلا سکوت سرشار از نا گفته هاست یا شعر ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد.....
اما مثل اینکه عاقبت روزای خوب ما صید صیاد شد
نمی دونم چی به سرمون آمد که دیگه ابرها نمیبارن هوای بارانکدمون دیگه بارونی نیست
دیگه بادم نمیاد دیگه حتی از هیچکس هم خبری نیست
انگار زمان وایستاده نمیدونم تاوان چی رو داریم میدیم ؟
به نظر شما د نیا جای نا عادلانه ای نیست ؟
به یاد اون روزا که شعرهای یغما رو بلند بلند برای هم میخوندیم که میگفت :
قصه کهنه دروغ بود من ما بچگی کردیم
که به جای قصه خوندن قصه رُِ زندگی کردیم
در آرزو رو بستیم دلمون به قصه خوش بود
رستم کتاب کهنه ته قصه بچه کش بود
سر ته زدن به دیوار برگ آگهی ترحیم
یه نفر نوشته جمعه رو همه روزای تقویم
چرخ و فلک میخواستیم فلک نصیبمون شد
ساده ی ساده بودیم کلک نصیبمون شد
دنبال یه حقیقت تو آینه ها می گشتیم
اما تو قاب گریه تَرَک نصیبمون شد
هيچ منزلی اينجا نيست
هيچ راهی آسان نيست
هيچ کلمهای کامل نيست
راهِ دور نرو!
از اين دو لنگه کفش
هميشه يکی
پایِ رفتنات را خواهد زد
اين پايانِ تقسيم به نسبتِ نان است
اين سرآغازِ همان ملالِ ناممکنیست
که آرام آرام باورش خواهی کرد.
بعضیهای به اشتباه
میآيند و از دشواریِ بیدليلِ ديوارها میگذرند
اما هيچ رَدِپايی از گفت و گوی پرندگان نمیبينند
و اصلا به ياد نمیآورند
که بر فاختههای خاموش و بر خُنياگرانِ ما
چه رفته است.
اينجا همه (هر کس)
نيمکتی برای نشستن و
جايی برای جهانِ خويش گرفته است
جز من
که هنوز دلم به شمارهای خوش است
که سالها پيش زنی
کفِ دستم نوشت و رفت.
غريبا روزگارِ بیبامداد!
در ازدحامِ اين همه سنگ و نان و دويدن
من چقدر چنگِ به خونِ نشسته و
دندانِ شکسته و
درگاهِ بسته ديدهام.
سید علی صالحی